| | معصومه ضیائی |
من و تو
بازماندگان هزارهی رنجیم
گنجی پنهان
در هفت توی خاک
یادوارههایی از مفرغ و سفال
پوشیده در خاکستر سالیان
بر زخمهامان
بوسه میزنیم
بر لایههای تودرتوی درد
به مهر در یکدیگر میپاییم
تا نمنم عشق
زنگار و تاریکی را
از جان و دل ما برگیرد
تو و آینهها
خوابزده و مهتابی
در آینهها بیدار میشوی
با خندهی دریا و
آواز آفتاب
تن در روشنایی روز میشویی
در آبهای مهربان دور
و به دیدار دریا میروی
با پرندگان تابستانی نگاهت
و عشق میشوی
تا من رویاهایم را
به قلب آبیات بسپارم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
دراين وب كه بنام وب همه عقايد هست هرگونه مطلبي از هر ديدگاهي درج ميگردد بر خوانندگان محترم واجب است همانطور كه هموطنان را با چهره ها و لباسهاي متفاوت و رنگارنگ مپذيريد تحمل ديگر عقايد را نموده تا اين ديدگاه در كل جامعه ايران نهادينه شده واز تنشها كاسته و آزادي آن نعمت خدادادي كه سالهاست درسياه چال دكانداران دين محبوس و ميليونها هموطن بمنظور پاسداشت و نجات آن ازدم تيغ جلادان گذشته تا به معناي واقعي يكسان و برابر براي همگان لحاظ تا جامعه متعالي گردد.
اين وب پذيراي نظرات شما براي از بين بردن تعصب و تقليد كوركورانه در جامعه است پايان شب سيه سپيده دم آزادي است.