| مهناز یوسفی | |
یادم آمد متاسفم
و شانه به شانه اش به گریه افتادم
یادم آمد صدای رنج بلعیدنی نیست
ببلعم و بچه های قانونی بسازم...
نبلعم و شانه ام بلرزد که عاشقم...
یادم رفته بود عاشقم
گمانم نبود این مرد که روزی به چال ِ گونه ام می خندید ،
زود به گریه می افتد
می آید و اندوه را شماره می کنم
اگر نبود ، مهربان ِ دیگری بودم
اگر نبود ، مهربان ِ مهربان ِ دیگری بودم
و این صدای ِ رنج شبیه تاسفم نبود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
دراين وب كه بنام وب همه عقايد هست هرگونه مطلبي از هر ديدگاهي درج ميگردد بر خوانندگان محترم واجب است همانطور كه هموطنان را با چهره ها و لباسهاي متفاوت و رنگارنگ مپذيريد تحمل ديگر عقايد را نموده تا اين ديدگاه در كل جامعه ايران نهادينه شده واز تنشها كاسته و آزادي آن نعمت خدادادي كه سالهاست درسياه چال دكانداران دين محبوس و ميليونها هموطن بمنظور پاسداشت و نجات آن ازدم تيغ جلادان گذشته تا به معناي واقعي يكسان و برابر براي همگان لحاظ تا جامعه متعالي گردد.
اين وب پذيراي نظرات شما براي از بين بردن تعصب و تقليد كوركورانه در جامعه است پايان شب سيه سپيده دم آزادي است.