هزاران سال قدمت تاریخی نشتیفان و تمدن کهن آن

هزاران سال قدمت تاریخی نشتیفان و تمدن کهن آن

۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه

بزرگان و نام آوران تاریخ ایران زمین - IRANIAN CIVILIZATION - IRANIAN CULTURE
سرداران , دلاوران و مبارزین ایران زمین
آذربرزين : پسر فرامرز که با بهمن پسر اسفنديار جنگيد که يکي از پهلوانان ايراني ميباشد و آتشکده اي هم به همين نام وجود دارد
آرش : آرش نام پهلواني کماندار از لشکر منوچهر شاه است . منوچهر در آخردوره حکمراني خويش از جنگ با فرمانرواي توران‚ افراسياب‚ ناگزير گرديد. نخست غلبه افراسياب را بود و منوچهر به مازندران پناهيد لکن سپس بر آن نهادند که دلاوري ايراني تيري گشاد دهد و بدانجاي کهتير فرود آيد مرز ايران و توران باشد‚ آرش نام پهلوان ايراني از قله دماوند تيري بيفکند که از بامداد تا نيمروز برفت و بکنار جيحون فرودآمد و جيحون حد شناخته شد. در اوستا بهترين تيرانداز را ارخش ناميده که مراد همان آرش است. طبري اين کماندار را آرش شاتين مينامد و نولدکه حدس ميزند اين کلمه تصحيف جمله اوستائي خشووي ايشو باشد که معني آن خداوند تير شتابنده است که صفت يا لقب آرش بوده است. و بروايت ديگر فرشته و نگهبان زمين - اسفندارمذ - تير و کماني به آرش داد و گفت اين تير دورپرتاب است لکن هرکه آن را بيفکند بجاي بميرد و آرش با اين آگاهي ( در راه وطنش ایران ) تن بمرگ درداد و تير اسفندارمذ را براي سعه و بسط مرز ايران بدان صورت که گفتيم بيفکند و درحال بمرد. از تاريخ ايران باستان حسن پيرنيا .

من از تخمه نامور آرشم                             چو جنگ آورم آتش سرکشم
نبیره جهانجوی گرگین منم                           هم آن آتش تیز برزین منم

 فردوسی بزرگ
چون کار بقفل و بند تقدير افتد                         از جيب خرد کليد تدبير افتد
آرشگهرم ولي چو برگردد بخت                       در معرکه پيکان و پر از تير افتد.
خسروي
از آن خوانند آرش را کمانگير                                  که از آمل بمرو انداخت يک تير
ترا زيبد نه آرش را سواري                                       که صد فرسنگ بگذشتي ز ساري.
ويس و رامين
افراسياب تاختن ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذيره فرستاد تاايشان را از جيحون زان سوتر کرده‚ پس يک راه افراسياب با سپاهي بي اندازه بيامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان و سام و زال غائب بودند و در آخر صلح افتاد به تير انداختن آرش و از قلعه آمل با عقبه مزدوران برسيد و آن مرز را توران خواندند . مجمل التواريخ .  
آريه : سردار معروف و بزرگ ايراني که به حمايت از پادشاهي کورش صغير برخواست .
آيين گشسب : سردار بزرگ ايران که در زمان هرمز چهارم فرماندهي لشگر ايران را بر عهده داشت .
آريوبرزن : سردار بزرگ ايران که با شهامتي در خور ستايش و ماندگار لشگر ايران را تا آخرين لحظه در برابر ارتش اسکندر نگهداشت , مقاومت نمود , جان سپرد و حماسه اي بزرگ در تاريخ ايران از خود بر جا گذاشت  اندرز آریوبرزن به اسکندر ملعون .
ابولولو : يا همان فيروز نهاوندي قهرمان ملی ایران در برابر یورش اعراب به ایران است . وی عمر ابن خطاب خلیفه مسلمین را با خنجر خویش از پای در آورد و خشم ملت ایران که کشورشان توسط اعراب ویران شده بود را جبران نمود . ابولولو یا فيروز غلام مغيرةبن شعبه بود . طبري گويد: روزي فيروز سوي عمر آمد و او بامردي نشسته بود گفت ياعمر مغيره بر من غله نهاده است و گران است و نتوانم دادن بفرماي تاکم کند. گفت چند است گفت روزي دو درم: گفت چه کار داني گفت درود گري دانم و نقاشم و کنده وآهنگري نيز توانم پس عمر گفت چندين کار که تو داني‚ دو درم روزي نه بسيار بود. چنين شنيدم که توگوئي من آسيا کنم برباد که گندم آس کند. گفت آري. عمر گفت مرا چنين آسيا بايد که سازي. فيروز گفت اگر زنده باشم سازم ترا يک آسيا که همه اهل مشرق و مغرب حديث آن کنند و خود برفت و عمر گفت اين غلام مرا بکشتن بيم کرد... بماه ذيالحجة بود بامداد‚ سفيدهدم‚ عمر بنماز بامداد بيرون شد بمزگت ( مسجد ) رفت و همه ياران پيغمبر صف برکشيده بودند و اين فيروز پيش صف اندر نشسته کاردي حبشي داشت دسته بميان اندرچنانکه تيغ هردو روي بود و راست و چپ بزند و اهل حبشه چنان دارند. چون عمر پيش صف اندر آمد فيروز او را شش ضرب بزد از راست وچپ بر بازو و شکم و يک زخم از آن بزد بزير ناف. از آن يک زخم جان سپرد . فيروز از ميان مردم بيرون جست... چون ديگر روز بود عثمان بمزگت آمد و مردمان گرد آمدند و نخستين کاري که کرد عبيدالله بن عمر را بخواند و از همه پسران عمر عبيدالله مهتر بود و آن هرمزان که ازاهواز آورده بودند پيش پدرش و مسلمان شده بود همه باترسايان نشستي و جهودان و هنوز دلش پاک نبود و اين فيروز که عمر را کشت ترسا بود و او هم با هرمزان همدست بود و غلامي بود ازآن سعدبن ابي وقاص‚ حنيفه نام و هرسه بيک جاي نشستندي و ابوبکررا پسري بود نامش عبدالرحمن با عبدالله بن عمر دوست بود و اين کاردکه عمر را بدان زدند سلاح حبشه بود و بسه روز پيش از آنکه عمر رابکشتند عبيدالله با عبدالرحمن نشسته بود عبدالرحمن گفت من امروزسلاحي ديدم برميان ابولولو بسته عبيدالله گفت بدر هرمزان گذشتم اونشسته بود و فيروز ترسا غلام مغيرة بن شعبه واين ترساغلام سعد بن ابي وقاص بود و هرسه حديث همي کردند و چون من بگذشتم بر خاستند . آن کارد از کنار فيروز بيفتاد عبيدالله گفت آن سلاح حبشه دارند پس آن روز که فيروز عمر را آن زخم زد و از مزگت بيرون جست وبگريخت مردي از بني تميم او را بگرفت و بکشت و آن کارد بياوردعبيدالله آن کارد بگرفت و گفت که من دانم که فيروز اين نه بتدبيرخويش کرد والله که اگر اميرالمومنين بدين زخم وفات کند من خلقي رابکشم که ايشان اندرين هم داستان بوده اند پس آن روز که عمر وفات يافت عبيدالله از سرگور بازگشت بدر هرمزان شد و او را بکشت و بدرسعد شد و حنيفه را بکشت سعد از سراي بيرون آمد و گفت غلام مرا چرا کشتي عبيدالله گفت بوي خون اميرالمومنين عمر از تو ميآيد تو نيزبکشتن نزديکي عبيدالله موي داشت تا بکتف پس چون سعد را بکشتن بيمکرد سعد بن ابي وقاص فراز شد و مويش بگرفت و برزمين زد وشمشير از دست وي بستد و چاکران را فرمود تا او را بخانه کردند تاخليفه پديد آيد که قصاص کند پس چون عثمان بنشست نخستين کاريکه کرد آن بود که عبيدالله عمر را بيرون آورد از خانه و ياران پيغمبر نشسته بودند گفت چه بينيد و او را چه بايد کردن علي گفت او را ببايد کشتن بخون هرمزان که هرمزان را بيگناه بکشت و اينهرمزان مولاي عباس بن عبدالمطلب بود زيرا که آن روز که ويمسلمان شد گفت کسي خواهم که از اهل بيت پيغمبر باشد تا بردست وي مسلمان شوم و او را بعباس راه نمودند و بردست عباس مسلمان شد و قرآن و احکام شريعت آموخته بود و همه بني هاشم را در خون او سخن بود پس چون علي عثمان را گفت عبيدالله را ببايد کشتن عمروبن عاص گفت اين مرد را پدر کشتند و تو او را بکشي دشمنان گويند خداي تعالي کشتن اندر ميان ياران پيغمبر افکند و خداي ترا از اين خصومت دور کرده است که اين نه اندرسلطاني تو بود عثمان گفت راست گفتي من اين را عفو کردم و ديت هرمزان از خواسته خويش بدهم و عبيدالله را دست بازداشت -انتهي و بعضي ابولولو فيروز را ايراني و از مردم نهاوند گفته اند و آنگاه که عمر را بکشت مردمان در عقب وي شدند تا او را دستگير کنند و او چون گرفتاري خويش بدانست خود را باهمان خنجر که عمر را کشته بود بکشت و اين به سال بيست و سوم از هجرت در ماه ذي الحجة بود و غلات شيعه به او لقب شجاع الدين داده اند و هم گويند که وي از مدينه بگريخت و بسوي عراق شتافت و در شهر کاشان درگذشت. رجوع به حبيبالسيرج 1 ص 761 شود. اکنون آرامگاه وی در مسیر راه کاشان به اصفهان است و هرساله صدها هزار نفر به زیارت وی می روند .
 ابومسلم خراسانی :  سردار ایرانی و داعی معروف عباسی مشهور به امین آل محمد و صاحب الدعوه است که در راس سیاه جامگان خراسان بر بنی امیه خروج کرد و مروان بن محمد خلیفه اموی را مغلوب و منهزم کرده و دولت خلفای بنی عباسی را تاسیس کرد ابومسلم به سال 124 ه.ق در کوفه بادعاء بنی عباس آشنایی پیدا کرد و چندی بعد به پیروزیهای شگفت آوری دست یافت و کارش به جایی رسید که خلیفه از قدرت او و محبوبیت اش در بین ایرانیان مرعوب شد در خلافت سفاح برادرش منصور اجازه خواست که ابومسلم را به قتل رساند ولی سفاح جایز ندانست وقتی منصور به خلافت نشست به دسیسه هایی دست یافت و عاقبت ابومسلم را ناجوانمردانه به قتل رسانید وی یاران و پیروان جان برکف بسیاری داشت و فرقه های مسلمیه راوندیه به خاطره او را گرامی می داشتند و کسانی مانند سنباد اسحاق ترک مقنع و بابک خرم دین داعیه خونخواهی او را داشتند بابک خرمدین تا به آن حد پیش رفت که می گفت روح ابومسلم در او حلول پیدا نموده است .
استاذسيس : سردار دلير ايران که در نواحي هرات و بادغيس و سيستان بر ضد منصور خليفه ستمگر عباسي قيام کرد و عاقبت به فرمان منصور در بغداد به دار آويخته شد و يکي از سمبلهاي عرب ستيزي را در ايران به جاي گذاشت و درس وطن پرستي در برابر يورش بيگانگان براي جوانان به جاي گذاشت .  استاسيس بسال 150 ه . ق. در خراسان بنام ابومسلم قيام کرد و درمدتي اندک چنانکه طبري و ابن اثير روايت کرده اند‚ سيصد هزار مردبد گرد آمدند. از نسب استاسيس در منابع موجوده چيزي بدست نمي آيد ‚ از زندگي او نيز قبل از سال 150 که آغاز خروج اوست چيزي معلوم نيست فقط از فحواي قول سيوطي در تاريخ الخلفاء چ مصر ص 174 چنين برميآيد که وي در خراسان امارت داشته و ظاهرا ازحکمداران و فرمانروايان محتشم و بانفوذ آن سامان بشمار ميرفته است‚ حتي وقتي بنا بقول يعقوبي از اينکه مهدي را به وليعهدي خليفه منصور بشناسد سر فروپيچيده است. از اين دو نکته برميآيد که قبل ازحادثه خروج نيز در ميان مردم خراسان که روزي در فرمان بومسلم بوده اند‚ نفوذ وي بقدري بوده است که در اندک مدتي ميتوانسته است صدها هزار سپاه را بمخالفت خلفا تجهيز کند. ماجراي جنگهاي او رابيشتر مورخين‚ از طبري گرفته اند. وي در طي حوادث سال 150 مينويسد: ديگر از وقايع اين سال خروج استادسيس با مردم هرات وبادغيس و سيستان و شهرهاي ديگر خراسان بزرگ ایران بود. گويند با وي نزديک سيصد هزار مرد جنگجو بود و چون بر مردم خراسان دست يافتند بسوي مرو رود رفتند‚ اجثم مروروذي با مردم مروروذ بر آنان بيرون آمد و با وي جنگي سخت کردند. اجثم کشته شد و بسياري از مردم مروروذ هلاک شدند و عدهاي از سرداران نيز که معاذبن جبل وجبرئيلبن يحيي و حمادبن عمر و ابوالنجم سيستاني و داودبن کراز ازجمله آنان بودند هزيمت شدند. منصور که بدين هنگام در برذان مقيمبود خازمبن خزيمه را نزد پيش آمدند تا خندق را بينبارند و بدان درآيند. پس بدروازهاي که بکاربر آن گماشته بود روي آوردند و آنجا چنان در حمله بسختي پاي فشردند که ياران را ندا داد که اي فرومايگان ميخواهيد که اينان ازدروازهاي که بمن سپرده اند بر مسلمانان چيره گردند. اندازه پنجاه کس از پيوندان وي که آنجا با وي بودند فرود آمدند و از آن دروازه دفاع کردند تا قوم را از آن سوي براندند پس مردي سگزي که از ياران استادسيس بود و او را حريش ميگفتند و صاحب تدبير آنان بشمارميرفت بسوي دروازهاي که خازم بر آن بود روي آورد. خازم چون آن بديد کس پيش هيثمبن شعبة که در ميمنه بود فرستاد و پيام داد که تواز دروازه خويش بيرون آي و راه ديگري جز آنکه ترا به دروازه بکاررساند در پيش گير اينان سرگرم جنگ و پيشروي هستند چون برآمدي و از ديدگاه آنان دور گشتي آنگاه از پس پشتشان درآي. در آنروزها سپاه وي خود رسيدن ابيعون و عمروبن سلمبن قتيبه را ازطخارستان مي بيوسيدند. خازم نزد بکار نيز کس فرستاد که چون رايات هيثم را بينيد که از پس پشت شما برآمد بانگ تکبير برآوريد و گوئيدسپاه طخارستان فرارسيده. ياران هيثم چنين کردند و خازم بر حريشسگزي درآمد و شمشير در يکديگر نهادند. در اين هنگام رايت هيثم ويارانش را بديدند در ميان خود بانگ برآوردند که اينک مردم طخارستان فراز آمدند. چون ياران حريش را تنها بديدند ياران خازم بسختي بر آنها بتاختند مردان هيثم با نيزه و پيکان بديدارشان شتافتندو نهاربن حصين و يارانش از سوي ميسره و بکاربن مسلم با سپاه خود از جايگاه خويش بر آنان درافتادند و آنان را هزيمت کردند. پس شمشير در آنها نهادند و بسياري از آنان بر دست مسلمانان کشته شدند. نزديک هفتاد هزار نفر از ایرانیان درين معرکه تباه شد و چهارده هزار تن اسير گرديد. استادسيس با عده اندکي از ياران به کوهي پناهبرد. آنگاه آن چهارده هزار اسير را نزد خازم بردند. بفرمود تا آنان را گردن زدند و از آنجا بر اثر استادسيس برفت تا بدان کوه که وي بدان پناه گرفته بود برسيد. آنگاه خازم استادسيس و اصحاب وي را حصارداد تا وقتي که بحکم ابي فرعون آمدند و جز بدان راضي نشدند. خازم بپذيرفت. چون بر حکم ابي فرعون خرسند گشتند وي بفرمود تااستادسيس را با فرزندانش بند کنند و ديگران را آزاد نمايند. آنان سي هزار تن بودند و خازم اين از حکم ابي فرعون اجرا کرد و هر مردي رااز آنان دو جامه درپوشيد و نامهاي بسوي مهدي نوشت که خدايش نصرت داد و دشمنش را تباه کرد و مهدي نيز اين خبر را به اميرمومنان منصور نوشت. اما محمدبن عمر چنين ياد کرده که بيرون آمدن استادسيس و حريش در سال 150 بود. و استادسيس در سال 151 ه ق بگريخت . ج تاسع ص 278
 
بابک خرم دين : سردار دلير و پيشواي نهضت خرمدينيان يا سرخپوشان که بر ضد حکومت عرب قيام کرد و 22 سال دست يورش گران عرب را از کشور ما کوتاه کرد و مبدل به سمبلي از مقاومت ايرانيان در برابر حمله بيگانگان به کشور شد . وی در تاریخ 2 صغر سال 223 هجری قمری در سامرا به دستور خلیفه تازی تکه تکه شد . پس از وی خانواده و همسرش نیز کشته شدند . گذری بر زندگی بابک خرمدین   
برزمهر : پهلوان و دلير مرد ايران در زمان پادشاهي بهرام گور .
بهرام چوبين : سردار دلير ايران که در زمان پادشاهي هرمز چهارم ايران را از حمله وحشيانه ترک های مغول نجات داد و با لشگر کشي و حمله به آنان ارتش آنان را شکست داد . که بعدها در جنگ با روميان شکست خورد .
پيروزان : يکي از سرداران ايراني در زمان يزدگرد سوم . که در جنگهاي ايرانيان با اعراب رشادتهاي از خود بر جاي گذاشت .
برازه : دوره ساسانی زمان فرمانروائی اردشیر( 241-226 م) مهندس و احیا کننده شهر فیروز آباد یا اردشیر خوره .
رستم : ملقب به تهمتن . پهلوان بزرگ ايران . فرزند زال و رودابه . نواده سام و مهراب کابلي که در عهد کيقباد و کيکاوس و کيخسرو با تورانيان جنگيد و از خود دلاوري ها و رشادتهاي شگفت انگيز بر جاي گذاشت .
رستم فرخزاد : سردار کبير ايران که در جنگ با اعراب کشته شد . او سپهسالار بزرگ ارتش ايران در زمان شاهنشاهی يزدگرد سوم بود که حماسه اي در جنگ قادسيه بوجود آورد که تاريخ نياکانمان را زيبا تر از هميشه ساخت در نهایت به دست سپاه اسلام کشته شد .دکتر محمد معین می گوید : رستم فرخزاد یا رستم سپهبد یا رستم فرخ هرمز پسر سپاهبد فرخهرمزد سردار معروف و مدبر و دليراواخر عهد ساساني متولد 630 - مقتول 636 م. که مورخان ارمني پدر و پسر را ايشخان شاهزاده  ياد کرده اند. در زمان سلطنت آزرميدخت‚ پدر رستم‚ فرخ هرمز مدعي سلطنت شد و ملکه را به زني خواست. چون آزرميدخت نمي توانست علنا مخالفت کند‚ در نهان وسايل قتل او را فراهم آورد. آنگاه رستم با سپاه خويش پيش راند و پايتخت را تصرف و آزرميدخت را خلع کرد. در زمان يزدگرد سوم‚رستم نايب السلطنه حقيقي ايران محسوب ميگشت . وي کاملا از خطرعظيمي که درنتيجه حمله عرب بکشور ايران روي داده بود اطلاع داشت پس فرماندهي کل نيروي لشکري را به عهده گرفت و در دفع دشمن جديد کوشش دليرانه کرد. با سپاهي بزرگ در پيرامون پايتخت حاضرشد‚ اما خليفه عمر پيشدستي کرد. در سال 636 م. سپاه ايران درقادسيه‚ نزديک حيره‚ با سعدبن وقاص سردار عرب روبرو شد‚ جنگ سه روز طول کشيد و به شکست ايرانيان خاتمه يافت. رستم که شخصاحرکات افواج را اداره ميکرد و درفش شکوهمند کاويان را در برابر خود نصب کرده بود کشته شد. 
سنباد : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکوتهاي غارتگر اعراب در ايران که به جان و مال و ناموس ايرانيان تجاوز ميکردند . او اهل نيشابور بود و پس از اينکه منصور خليفه عباسي - ابومسلم خراساني را کشت وي در نيشابور به خونخواهي از ابومسلم که فردي ايراني و وطن پرست بود برخواست و قيام کرد که در نهايت با شصت هزار نفر از يارانش توسط اعراب بيابانگرد و کشتارگرکشته شد .
سورنا : سورنا یکی از بزرگترین سرداران تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده  بودند، را  با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد و « ارد Orod » ( اشک 13) پادشاه اشکانی که خود در شرق ایران در جنگ با مهاجمین بود ، سورنا  فرمانده ارشد خود را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر «حران» ( کاره Carrhae ) روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم  در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.
شاهين : يکي از بزرگ سرداران و سپهسالاران ايران در زمام پادشاهي خسرو پرويز ساساني .
شهربراز : شهروراز.  نام اوفرخان بود . فرمانده ايراني که در زمان خسرو پرويز با روم جنگيد و مصررا در سال 616 م تسخير کرد . رجوع به فارسنامه ابن البلخي ص 109.  
کاوه آهنگر : آهنگري که چرم پاره خود را بر سر نيزه زد و ضحاک تازي را از تخت پادشاهي ايران به زير افکند و بعدها چرم وي به درفش ملي کاوياني مبدل گشت . کاوه با ياري مردم ضحاک تازي را در کوه دماوند حبس کرد و فريدون را به سمت پادشاه ايران نشاند . کاوه در پهلوي کاوغ است . کريستنسن کوشيده است که ثابت کند ماجرای کاوه در اوستا و کتب ديني زردشتي سابقه نداشته ومتعلق به عهد ساساني است و آن را به طرز داستانهای بسيار قديم ديگر ساخته اند تا بتوانند اصطلاح درفش کاويان را تعبير کنند و حال آنکه معني حقيقي آن درفش شاهي است و کاويان منسوب به کوي = شاه =  ماجرای کاوه آهنگر قهرمان ملی را فردوسي‚ طبري‚ بلعمي‚ مسعودي‚ثعالبي‚ خوارزمي و ابن خلدون و تواريخ ديگر آورده اند. نام آهنگري بوده مشهور که فريدون راپيدا کرد و بر سر ضحاک آورد و درفش کاوياني منسوب به اوست. برهان. نام مردي است که در شهر سپاهان ( اصفهان کنونی ) که لشکر ايران در آن جمع و از آنجا به هرجا مامور ميشده اند - رياست صنعت اسلحه رزم داشته و جباخانه‚ که زره و مغفر و آلات جنگ مي ساخته‚ در دست او بوده و به سلسله پيشداديان ارادت و اعتقاد صادقانه داشته. بعد از غلبه ضحاک علواني بر جمشيد جم و هلاکت جمشيد‚ ظلم و بيداد ضحاک اهالي ايران را بستوه آورد و بدو دل بد کردند و چاره نداشتند. او نيز ازايرانيان آسوده دل نبود چون فريدونبن آتبين - يا آبتين - از فرانک بزاد در لارجان مازندران در بيشه بشير گاو پرورش يافت تا به حد رشد رسيد و ضحاک بر وي دست نيافت. هواخواهان در انتظار خروج ويبودند. کاوه با دانايي که صاحب علوم غريبه بود آشنايي گرفت. او برنطعي از چرم شکل صد در صد برنگاشت و بکاوه سپرد و بدو گفت: اينرا علمي بساز که با هر که روبرو شوي غالب گردي و اگر از نژاد جمشيد تني پيدا کني کارها رونق خواهد گرفت. کاوه پسران خود قارن و قبادرا بتحريک سپاهيان مامور نمود و با گماشتگان ضحاک محاربه کرد و باسپاهي به ري آمد و فريدون را آگاه کرد و سپس گرزي به ترکيب سرگاو براي او ساخت و خروج کردند و ضحاک را گرفتند و در چاهسار کوه دماوند نگونسار کردند. فريدون استقرار يافت و کاوه را با سپاه به تسخير قسطنطنيه فرستاد. وي مدت بيست سال بتسخير بلاد پرداخت وحکومت شهر سپاهان خاصه وي گرديد. از انجمن آراي ناصري  .  بیشتر . .  .
 
خروشيد و زد دست بر سر ز شاه                           که شاها منم کاوه دادخواه.
فردوسي بزرگ
که چون قارن کاوه جنگ آورد                                   پلنگ از سنانش درنگ آورد.
فردوسي بزرگ
کاوه که داند زدن بر سر ضحاک پتک                            کي شودش پايبند کوره و سندان و دم؟
خاقاني
کاوه را چون فر افريدون يافت                              چه غم کوره و سندان و دم است.
خاقاني
منم آن کاوه که تاييد فريدوني و بخت                         طالب کوره و سندان شدنم نگذارند.
خاقاني
 
صور اسرافيل : ميرزا جهانگيرخان شيرازي فرزند آقارجبعلي. مدير روزنامه صور اسرافيل که بخاطر نام روزنامه اش بهصور اسرافيل ملقب گرديد. ملک زاده ترجمه او را چنين آورده است : وي در سنه 1292 ه . ق. در شهر شيراز متولد شد. خانواده او درشيراز مردمان فقيري بودند. در اوان کودکي پدرش آقا رجبعلي درگذشت و عمه وي سرپرستي او را به عهده گرفت پنج ساله بود که باعمه و جده خود به تهران رفت.  چهاردهساله بود که به شيراز بازگشت و در آنجا به تحصيل پرداخت. مقدمات ادبيات‚ منطق و رياضي را نزداساتيد زمان فراگرفت و بسال 1311 ه . ق. با عمه خود به تهران رفت و در دارالفنون و ديگر مدارس عاليه تهران به تحصيل علوم و فنون جديد پرداخت و يکي از دانشمندان زمان گرديد. و اين هنگام بود که نهضت آزاديخواهي آغاز شده بود. در انجمنهاي سري و مجامع خفائي ايرانيان راه يافت و با بزرگان سياسي ايران آشنا گشت و يکي از ارکان عمده آزادي طلبان به شمار رفت. بسال 1324 ه . ق.آزادي طلبان ايران موفق شدند مشروطيت را در ايران برقرار سازند‚پس از فوت مظفرالدينشاه‚ محمدعليشاه با مشروطيت مخالفت کرد.ميرزا جهانگيرخان بهم داستاني چند نفر از دانشمندان بمقاومت برخاست و روزنامهاي موسوم به صور اسرافيل ايجاد کرد. تا آن وقت ادبيات وانشاء ايراني عموما و روزنامه ها خصوصا بطرز نگارش قديم سراسرالفاظ مسجع باطم طراق و بي حقيقت و معني و خالي از سود و اثر بود.اين روزنامه تاثيري فراوان کرد. روزنامه صور اسرافيل به مشکلاتي دچار شد چندين بار نويسنده او را تکفير کردند و چند بار بساط روزنامه نويسيش را فروپيچيدند. از تاريخ انقلاب مشروطيت ايران ج2 صص240 . پس از اشغال مجلس جهانگيرخان نيز بوسيله قزاقان دستگيرشد و او را به باغشاه بردند. احمد کسروي نويسد: هنگامي که از مقابل سفارت انگليس ميگذشتند يک دسته ارمني و اروپائي ايستاده بودند‚ميرزا جهانگيرخان ايشان را ديد و آواز برداشت: ماآزاديخواهانيم . قزاقي از پشت سر شوشکه بر پشت سر او فرودآورد و خون روان گرديد. سپس آنان را به باغشاه بردند و روز چهارشنبه سوم تير ماه 1326 ه . ق. او را خفه کردند. تاريخ مشروطيت تاليف احمد کسروي ص 639
 
مازيار : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران . وي در طبرستان بنايي عظيم ساخت و در جهت بازگرداندن عظمت ايران به قبل از يورش تازيان تلاش کرد . وي در زمان معتصم عباسي قيام خود را آغاز کرد و در صدد بر آمد همگام با بابک خرميدن هویت ملی ایرانی را زنده کنند که در نهايت با جنگهاي معتصم دستگير و در بغداد کشته شد . او نيز يکي ديگر از تنديس هاي ملي گرايي ايرانيان در برابر تهاجم ديگر کشورها است . بخشی از متون تاریخی درباره مازیار به شرح زیر می باشد :
مازيارنام سرداری بزرگ است از حکام مازندران که در اصل از پارسيان اصیل ايرانی بوده و آيين زردشتي داشته و  پسر قارن بوده . وی از جانب خليفه حکومت مازندران را تحویل گرفت ومولاي اميرالمومنين از مامون لقب يافت و بعد از تسلط در تبرستان خلع اطاعت خليفه تازی کرده بعد از مامون ابراهيم معتصم در فکر استيصال اوافتاده و به عبدالله بن طاهر والي خراسان حکمي نوشته آخرالامر او راگرفته بند برنهادند و به بغداد بردند و معلوم شد که مازيار با افشين که به حيدر بن کاوس معروف بوده معاهده دارند که خليفه را خلع کنند وخلافت را به ایرانیان اصیل باز گردانند لهذا خليفه مازيار و افشين و بابک را درسال دويست و بيست و چهار هجري بکشت و بسوخت. انجمن آرا آنندراج. مازيار محمد قارن بن بنداد هرمز اسپهبد طبرستان پس ازآنکه مملکت طبرستان به دست عمويش افتاد نزد مامون آمد و مامون او را بر دو شهر از شهرهاي طبرستان حکومت داد و به عمويش نوشت تاآن دو را به وي تسليم کند مازيار رهسپار شد و چون خبر به عمويش رسيد او را بخشم آورد و نگرانش ساخت و چنانکه گويي به استقبال وي ميشتابد بيرون آمد تا مازيار را غافلگير کند و بکشد اما مازيار به اشارت غلامي هوشمند که از آن پدرش بود حربه در سينه عموي خود زد و او را بکشت و مملکت بدست وي افتاد و نامهاي به خليفه نوشت وخود را مولاي خليفه خواند و چون کارش بالا گرفت خود را برتر از تازیان مهاجم دانست .مولاي اميرالمومنين گويد و نافرماني آغاز کرد پس معتصم‚محمد بن ابراهيم را به جنگ وي فرستاد و به عبدالله بن طاهر نوشت که او را با لشکر کمک دهد‚ پس محمد با وي به جنگ ايستاد و درهها و پشته ها را بر وي گرفتند و مازيار شبانه بيرون رفت تا دست خود را در دست خويشاوندي از عبدالله نهاد و او را در سال 226 به بغداد آوردند پس تازيانه ها بر او زده شد تا مرد و در پهلوي بابک به دار زده شد. ازتاريخ يعقوبي ترجمه محمد ابراهيم آيتي ج2 ص 502 و 503 . در سنه اربع و عشرين و ماتين 224  مازيار بن قارن سوخرائي که حاکم بعضي از جبال طبرستان بود به اغواي افشين آغاز مخالفت نمود سبب اين قضيه آنکه افشين مي خواست که امارت ولايت خراسان متعلق به اوشود و ميدانست که تا عبدالله بن طاهر به فراغت در آن مملکت باشد اين مدعا به حصول نپيوندد بنابراين ملک طبرستان را بفريفت تا با عبدالله اظهار مخالفت کرده مال مقرر را که در آن زمان تعلق به حکام خراسان ميداشت بازگرفت و عبدالله ‚ عم خود حسن بن حسين را به پيکار مازيارنامزد گردانيد و حسن بعد از کشش و کوشش بسيار بر مازيار ظفريافت و او را اسير کرده و به سامره فرستاد... و معتصم حاکم طبرستان را به ضرب تازيانه کشت. حبيب السير چ خيام ج2 ص 1267 - 266 . مازياربن قارن يکي از اسپهبدان طبرستان است که تعلق خاصي به کيش زردشت و آداب ايراني داشت و بر معتصم عرب عصيان کرد و معتصم عبدالله بن طاهر را از خراسان به دفع او فرستاد. عبدالله مازيار را بگرفت و به بغداد روانه داشت خليفه او را به ضرب تازيانه کشت و جسدش را درمقابل جسد بابک آويخت. سپس معتصم افشين را متهم نمود که بامازيار دست يکي داشته و در توطئه احياي دين مزدکي و خرمي با اوشريک بوده است و به همين تهمت او را هم بسال 227 به حبس انداخت تا در زندان مرد. تاريخ مفصل ايران تاليف اقبال ص 100
 
مرداويج : پسر زيار . سردار بزرگ ايراني که او نيز در جهت متلاشي کردن حکومت اعراب در ايران کوشيد و جان داد . وي فرمانده لشگر اسفار پسر شيرويه عامل نصر بن احمد ساساني بود  طبرستان را براي اسفار فتح کرد . پس از کشته شدن اسفار- مرداويج قزوين و همدان و اصفهان و اهواز را گرفت و لشگر المقتدر خليفه جنايتکار عباسي را شکست داد . وي در کمال تاسف در سال 323 هجری قمری در حمام اصفهان به دست غلامان ترک کشته شد                  سالروز درگذشت مرداویچ  
مهران : يکي ديگر از سرداران بزرگ ايران . وي از سپهسالاران ارتش ايران ( يزدگرد ساساني ) بود و با اعراب بيابانگرد جنگيد و ابوعبيده سردار مشهور عرب را به قتل رسانيد 
يعقوب ليث : يکي ديگر از قيام کنندگان بر عليه حکومت اعراب در ايران که گامهاي اساسي در جهت بر اندازي تازيان در ايران برداشت وی نمونه ديگري از وطن پرستي ايرانيان در برابر هجوم بيگانگان به کشور شان بود . او پسر ليث رويگر بود . بواسطه کفايت و جوانمردي و دليري از رويگري و عياري به امارت سيستان رسيد . سپس هرات و کرمان و شيراز و خراسان را گرفت و در جهت پاکسازي ايران از دست اعراب گام برداشت . وي بر ضد معتمد خليفه کشتارگر عباسي قيام کرد و براي نابود ساختن حکومت عرب - جوانمردانه جنگيد . سپس قصد حمله به بغداد را کرد و در صدد آمد که خليفه ننگین عرب را بکشد ليکن عمرش کفاف نداد و در اثر بيماري در سال 265 هجری قمری در گندي شاپور یا جندی شاپور امروی خوزستان درگذشت  
ستارخان : سردار ملی ایران پسر حاج حسن قراچه داغی از آذربایجان و یکی از رهبران بزرگ انقلاب مشروطیت ایران . بیشتر . . .
سپهسالار اعظم : حاجي ميرزا حسينخان قزويني معروف به سپهسالار اعظم و ملقب به مشيرالدوله 1241 - 1298 ه . ق. يکي از رجال نيکنام و اصلاح طلب ايران در دوره قاجاريه بود که بعد از قتل اميرکبير مصلح و متفکر و مرد مبارز ايران‚تا حد امکان دنباله اقدامات و اصلاحات آن مرد وطن پرست را در دوره سلطنت ناصرالدينشاه قاجار گرفت و در کسب تمدن جديد و پيش بردن مقاصد فرهنگي و اجتماعي اميرکبير قدم هائي برداشت. از  يادگارهاي سپهسالار مسجد بزرگ سپهسالار و عمارت بهارستان است که ساله امحل مجلس شوراي ملي بود.
 
سپهسالار تنکابني : نام او وليخان سپهسالار و پسر حبيباالله خان سردار ساعدالدوله از تنکابن است. وليخان سپهسالار دراوان جواني وارد خدمت نظام شد و با طي سلسله مراتب سپاهي به درجه سرتيپي ارتقا يافت. افواج تنکابن و مازندران به او سپرده شد و ملقب به نصرالسلطنه گرديد. از آن پس بتدريج مدارج ترقي امير اکرم‚ سردارمعظم و بالاخره سپهسالار خوانده شد. وي مردي جسور و در عين حال خليق و متواضع بود. آداب و رسوم ملي اجتماعي را محترم ميشمرد ودر سلطنت ناصرالدينشاه بحکومت استراباد و تصدي ضرابخانه رسيد. و در دوران مظفرالدينشاه چند بار حکومت يافت‚ پس از فتح تهران به وزرات جنگ برگزيده شد. در زمان سلطنت احمدشاه نزديک مدت يکسال رئيس الوزراء بود. در کودتاي 1299 ه . ش. دستگير گرديد وپس از چندي با ديگر زندانيان آزاد شد. و در اواخر عمر بعلت نپرداختن ماليات سخت تحت نظر قرار گرفت و اموال او توقيف و مصادره شد.روزي در باغ زرگنده ميخواست به پستچي انعام دهد ديناري در اختيار نداشت‚ اين حال بر او گران افتاد و به زندگي خود خاتمه داد. اين واقعه بسال 1305 ه . ش. بود. از يادداشت معير الممالک‚ مجله يغما شماره1 سال 10
 
باقرخان :  باقر خان سالار ملّي ایران قبل از مشروطيت بنّا بود. پس از مشروطيت مجاهد شد. رياست مجاهدين محله خيابان (خيابان يکي از محلات قديمي تبريز است مشتمل بر بخش هاي واقع در جنوب رودخانه آجي در شرق شهر که تا جنوب شرقي نيز ميرسيد)، تبريز به دست او افتاد. بیشتر . . .
آراباس - آراباسس : از سرداران نامی ایران که از سوی سارداناپال فرمانروای بخشهای ماد ایران شد . به سال 600 پیش از میلاد
آرمان : یکی از اسپهبدان نامور در زمان ساسانیان که در دلاوری و جنگ آوری سرآمد روزگار خود بود است . فردوسی بزرگ در مورد وی چنین می فرماید :
سپهدار آرمیه و آرمان            چو کردوی  شاپور  و چون  اندیان
نشستند  با شاه ایران راز              بزرگان فرزانه رزم ساز
آرتاباز : از سپهسالاران داریوش سوم از سلسله هخامنشیان است . پس از یورش اسکندر گجستک آرتاباز از سوی اسکندر به فرمانروایی ارمنستان برگزیده شد .
آزین : پسر هرمزان . یکی از سرداران ایران که پس از یورش تازیان در مدائن تا آخرین دم با سعد و قاص جنگید و سرانجام در سال 16 هجری در راه ایران کشته شد
ارتاباذ : ارته باذ از سرداران نامی ایران در زمان خشایارشاه هخامنشی است . وی فرمانده یکی از لشگرهای ارتش ایران هخامنشی در نبرد با یونانیان بود . آرته باد  نام سرداری دیگر در زمان شاهنشاهی داریوش سوم نیز هست
بارزانی ها : تیره ای از کردهای غرب ایران که مردمانی دلاور و مبارز دارد و شخصیتهای ادبی و فرهنگی بسیاری را در خود جای داده است .
اسفندیار رویین تن : بیشتر . . .
خبیر الملک : میرزا حسن خان از مردان آزایخواه و مبارز ایران بود که از نزدیکان میرزا آقاخان کرمانی محسوب میشد . مدتی ژنرال کنسول ایران در اسلامبول بود . در سال 1274 خورشیدی به فرمان محمد علی میرزا به قتل رسید .
داریت رث : از سرداران ایران باستان که در اوستا نامش ذکر شده است . فروهر وی را ستوده اند و نامش با فرایت رث و سکاریت رث آمده که هردو از سرداران بزرگ ایران هستند .
رام برزین : از سرداران نامور خسرو انوشیروان دادگر که مرزبان مدائن ایران ( عراق کنونی ) بود . نوشزاد پسر انوشیروان هنگام بیماری پدر سرکشی کرد و انوشیروان به رام برزین نامه نوشت و درخواست فرونشاندن شورش پسر شد .
سپهرداد : داماد داریوش هخامنشی . فرمانروای شهر ینیانی و سردار بزرگ ایرانی در جنگ گرانیک که دلاوریهای بسیاری به همراه 40 هزار تن از خویشاوندانش در مقدونیه از خود نشان داد و بسیاری از سپاهیان دشمن را شکست دادند . دیودور سیسیلی نام او را سپیتربات و آریان سیپیردات نوشته است . در نهایت وی به دست سپاه مقدونی کشته شد .
سردار اسعد : حسین قلی خان پسر حسینعلی خان یکی از سران آزادیخواه دوره مشروطیت است . وی از تیره های بزرگ بختیاری بود که در سال 1286 خورشیدی با 3000 سوار بختیاری راهی تهران شد و در جهت تحقق آرمانهای آزادیخواهانه مشروطیت گیلان و آذربایجان و تهران و . . . را تحت کنترل گرفت . سپس چند دوره نیز نماینده مجلس شورای ملی شد و در نهایت در سال 1295 خورشیدی در سن 62 سالگی درگذشت .
زاذويه حاکم سيستان : وی از مبارزین ایرانی بود که بر علیه حکومت عرب در ایران دست به قیامهایی زد . طبري آرد: در زمان عمرپس از فتح مصر سلطنت اسلام استوار شد ولکن در پارهاي از نواحي مردم بر امراء دست نشانده خليفه عرب ميشوريدند چنانکه اهل مصر براجل و اهل مکران بر راسل و اهل سجستان بر زادويه .  
رئيس علي دلواري : رئيس علي دلواري فرزند رئيس محمد، كدخداي ده دلوار(1) بود كه در سال 1260 شمسي متولد شد. او درعصر مشروطيت جواني بيست و چهارساله، بلند همت، شجاع، در صدق و وفا بي مانند و در حبّ وطن كم نظير و در توكل به خدا ضرب المثل بود. اگرچه سواد كامل و معلومات كافي نداشت، اما پاكي سرشت و صفات حميده او طوري بود كه زبانزد خاص و عام بود. رئيس علي بعد از اين كه قواي اشغالگر انگلستان بوشهر را به تصرف خود درآوردند با شجاعتي وصف ناپذير به مقابله پرداخت و شكست سنگيني بر قواي متجاوز انگلستان وارد كرد و در حين مبارزه با دشمنان اسلام و ايران، از پشت مورد هدف گلوله فرد خائني قرار گرفت و در منطقه تنگك صفر، در بيست و سوم شوال1333ه ق/3 سپتامبر 1915، به شهادت رسيد.بوشهر از بنادر بزرگ و مهم ايران است .
زال : پدر رستم است چون او سفيدموي بوجود آمد به اين نام خوانند. ماجرای متولد شدن زال پدررستم و پرورش يافتن او بدست سيمرغ در شاهنامه چنين آمده :
از سام نريمان فرزندي آمد سپيدموي                        بچهره نکو بود برسان شيد
وليکن همه موي بودش سپيد
سام چون فرزند خود را سپيد موي ديد با خود گفت گردن کشان و مهاناز اين بچه بر من خواهند خنديد فرمود او را جائي دور از ديار در بالاي کوه بگذارند.
يکي کوه بد نامش البرزکوه                    بخورشيد نزديک و دور از گروه
بدان جاي سيمرغ را لانه بود            که آنجا نه از خلق بيگانه بود
نهادند بر کوه و گشتند باز                برآمد بر اين روزگاري دراز
روزي سيمرغ آن بچه را برهنه و گرسنه روي پاره سنگي گريان ديد.او را برگرفته به آشيانه خود برد و با بچگان خود بپروريد. روزگاري دراز بدين گونه بگذشت و آن کودک که زال خوانندش مردي گرديد ونام و نشانش در جهان پراکنده شد. شبي سام نريمان جواني را درخواب ديد با درفش برافراشته و سپاه بزرگي پشت سرش‚ بخرد وموبدي از سوي دست راست و چپ وي. يکي از آن دو مرد پيش سامآمده زبان بسرزنش گشاد و گفت:
که اي مرد بيباک ناپاکراي                      ز ديده بشستي تو شرم از خداي
ترا دايه گر مرغ شايد همي                       پس اين پهلواني چه بايد همي
گر آهوست بر مرد موي سپيد           ترا موي سر گشت چون مشک بيد
سام نريمان هراسان از خواب برخاست و خروشان از براي جست نفرزند خود روي بکوهسار آورد. سيمرغ از فراز کوه سام وهمراهانش را بديد و دانست که از پي بچه خود آمده آن بچه را که سيمرغ دستان ناميد برگرفته نزد پدرش آورد و پري از خود به او داد:
ابا خويشتن بر يکي پر من                       هميشه همي باش با فر من
گرت هيچ سختي به روي آورند               ز نيک و ز بد گفتگو آورند
بر آتش برافکن يکي پر من                که بيني هم اندر زمان فر من
زال دختر مهراب پادشاه کابل را بزني برگزيد‚ اين دختر که رودابه نام دارد‚ روزي رنجور شد. زال پريشان و افسرده گرديد و پر سيمرغ بيادش آمد:
يکي مجمر آورد و آتش فروخت                            وزان پر سيمرغ لختي بسوخت
هم اندر زمان تيرهگون شد هوا                              پديد آمد آن مرغ فرمانروا
به زال گفت اندوه مدار. زنت آبستن است پزشک دانائي بايد او را به مي بيهوش کند و تهيگاه او را بشکافد و بچه بيرون کشد:
وزان پس بدوزد کجا کرد چاک                         ز دل دور کن ترس و تيمار و باک
گياهي که گويم ابا شير و مشک                   بکوب و بکن هر سه در سايه خشک
بساي و بيا
ےي بر خستگيش                     ببيني هم اندر زمان رستگيش
بر آن مال از آن پس يکي پر من                     خجسته بود سايه فر من
اين بگفت و پري از بازوي خود بدو داد و بپرواز درآمد آنچنان که سيمرغ گفته بود موبد پزشک چيره دستي بچه از شکم مادر بيرون آورد و آن نوزاد را رستم نام دادند. فرهنگ ايران باستان ص 309  مولف مجمل التواريخ و القصص آرد: و اندر عهد منوچهر زال از مادر بزاد و سام او را بينداخت چون پيش حکيم زاهد بزرگ گشت و بعد سالها سام او را بازآورد منوچهر زال را بخواست و ازديدار او خيره ماند و خرم گشت از طالع او و پس از اين عاشقي زالبود با دختر مهراب تا منوچهر و سام بدان رضا دادند و از بعد مدتي رستم بزاد. مجمل التواريخ و القصص ص
42
کيخسرو تهمتن بر زال سيستان               در ملک نيمروز شبستان تازه کرد
خاقاني
بيياري زال و پر عنقا                          بر خصم ظفر نيافت رستم
خاقاني
داني که چه گفت زال با رستم گرد                       دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
سعدي گلستان
 

هیچ نظری موجود نیست: